روز عقدمون...

هیچ اتفاقی در دنیا مهمتر از انتخاب یک همسفر برای بقیه عمر نیست

بهترین دلیل واسه زندگیم،با تو معنا میگیرد زندگی ام.

روز عروسیمون...

بیست و هفتم مرداد ماه و بعدش شروع زندگی مشترک و لذت بردن از زندگیمون...

از چشم هم می افتیم...

گاهی از چشم هم می افتیم،بی آنکه ایستاده باشیم روی لبه ها یا کسی هل مان داده باشد.از چشم هم می افتیم و نه چتر همراهمان است،نه کسی آن پایین آغوش باز کرده ما را بگیرد.از چشم هم می افتیم و هر چه فکر می کنیم یادمان نمی آید قصد خودکشی داشته باشیم.

نگاه کن...

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان،به بیکران،به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن


منتظرم...

باران که میبارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است

که می گویم:من تنها نیستم

تنها،منتظرم.

امواج زندگی...

امواج زندگی را بپذیر،حتی اگر گاهی تو را به عمق دریا ببرند،آن ماهی آسوده که همیشه بر سطح آبها میبینی مرده است.

خدا جونم...

مگه نمیگی هستی پس چرا صدامو نمی شنوی؟دیگه چقد صدات کنم،دیگه کم اوردم،دیگه بریدم،انقدر زجرم نده ازم کسی رو که بینهایت دوسش داشتمو گرفتی من فقط از تو می خوامش چون تو بیرحمانه ازم گرفتیش به خاطر تو ازش گذشتم ولی تو............

چرا انقد آزارم میدی،ازت ناامید شدم زندگیمو،وجودمو ازم گرفتی منتظرم همه چیزایی که یکباره ازم گرفتیو بهم بدی

خدا.......................................................................................................................................

بهم بده.

عشقم،وجودم،زندگیم،عمرم،نفسمو بهم بده بذار دوباره نفس بکشم.

امروز بدترین روز زندگیم بود از کسی جدا شدم که همه زندگیم بود،بهونه ای بود برای نفس کشیدنم

تنها کاری که میتونم براش بکنم آرزوی خوشبختیه.

خواهر عزیزتر از جانم...

خواهر عزیزم فهیمه فقط گوشه چشمی از نگاه خدا،برای خوشبختی انسانها کافیست،به نگاه او میسپارمت.

همینکه هستی کافیست...

همینکه هستی کافیست

دور از من...

بدون من...

گل که میخری خوبست

برای من نیست؟

نباشد!

همین که چترمان زیر یک آسمان گشوده میشود کافیست.

شادی را از یاد مبر...

شادی را از یاد مبر

تا وقتی روی خاک ایستاده ای

تا وقتی نسیم چهره ات را نوازش می کند

تا وقتی نفس تازه می کنی زیر آسمان آبی بی کران

تا وقتی تبرها خفته اند...

فراموش می کنم...

لبخند که می زنم پیدایم می کنی

باران می بارد،تو از کنارم می گذری

فریاد نمی کشم که بازگردی

می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد

لبخند می زنم

فراموش می کنم...

کویر...آسمان...سکوت!

نه،پروانه ی من گریخت...

به شتاب یک شوق،

به سبک باری یک خیال،

به پریشانی یک آرزوی آشفته...

چه می دانم چگونه؟

از تنهایی اتاق گریختم.

خود را در پی او،به در خانه رساندم.

گشودم،بیرون را نگریستم:

کویر...آسمان...سکوت!



وقتی که دیگر نبود...

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم

وقتی او تمام شد من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن،مثل تنها مردن...

سرازیر شوید ای اشک ها...

قطره های اشک بی قراری نوازشگر گونه هایم است

چه کنم که اشک قشنگ ترین بهانه است برای گفتن از بی تو بودن،برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت...


روز دیدنت...

غروب هایم همیشه چقدر دلگیرند

در انحنای نگاهت هنوز درگیرند

سکوت یک شب پاییزی و من و باران

و خاطرات تو انگار...نه...نمی میرند

شبیه حادثه از گریه هایم می گذری

شبیه حادثه هایی که دست تقدیرند

و بعد رفتن تو دست های کوچک من

غریب و خسته و غرق بهانه می میرند

دوباره پنجره چشمت را به کوچه دلتنگی هایم باز کن

و تپش های قلبم را برای کبوترهای عاشق معنا کن

سالیان سال تنها مانده ام...شاید این رفتن سزای ما نبود...من دعا کردم برای بازگشت دست های تو ولی بالا

نبود...باز هم گفتی که فردا می رسی!

کاش روز دیدنت فردا نبود.

دیدار...

آخرین امید در دستان شکسته اش به باد می رود

به این زودی ها احتمال دیداری نیست

دیدار گریه می کند

به زبان مرغ دریایی

به زبان ماهی

لنگرگاه عشق های قدیمی گریه می کند.

خورشید هست...

خورشید داستانی بیگانه نیست

حتی اگر نگاهش نکنی

و حتی اگر به یادش نیاوری

خورشید هست

و حتی اگر بعضی وقتها فراموشش کنی

با این همه تو این را می دانی که خورشید هست

یک گل سرخ،حتی پس از شب های بسیار بیخودی هم باز یک گل سرخ است.

تو زود رفتی،یا من دیر رسیدم...

تو نشان سوزان قدم هایت را

در چشمان هاج و واج من

در دهان منقبضم

که به وعده ی دور دست تو وفا دارند باقی می گذاری

در انگشتانی که هنوز هم فکورانه منتظرند

در رگ هایی که راه گم کرده هنوز هم در انتظارند

تو هزار بار می توانستی این روز هرگز نیامده باشی.

روزگارم ابریست...

اینجا آسمان از دل من تیره تر است،روزگارم ابریست

من اگر تنهایم،یاد تو با من است

مهربانم روزگارم ابریست

کاش این بار جای خورشید تو آفتاب شوی.

انتظارم را پایانی نیست...

انگار کسی

با چیزی گلویم را می فشارد

صدای قلبم را کسی نمی شنود

حرفم را نمی فهمد

انتظارم را پایانی نیست

پس باز کن پنجره ها را

بگذار باران را بهتر ببینم

می خواستم

روی این شیشه باران خورده

با دستم

نقش تو را رقم بزنم

اما...

چشمانم بارید

دستانم لرزید

باز با خود گفتم

هرگاه مرا به خاک سپردید

در تاریکی گور

جایی را هم

برای آرزوهایم

بگذارید.

معجزه...

من به دلتنگی شبهای ملول

و تهی مانده خود از شادی

ذهنم از خاطره ها سرشار

من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...

و به یک معجزه می اندیشم...

مرا دوست بدار...

تا نروم،قدرم را نمی دانند و تا نمیرم،نمی بخشند

ای آسمان ببار

تا هر کس به اندازه پیاله اش پاک شود

ای چترفروش،چترهایت مال خودت

امشب می خواهم خیس شوم

پاک شوم تا شاید محو شوم و از پلکان آبی به سوی او بروم

پروردگارا عاشقت هستم،مرا دوست بدار...

پس خدایی کن خداااااااااااااااااااااااااااااااا

بعید می دانم این باشد رسمش را می گویم

این همه دادن و این همه ستاندن

باور کن اگر تمام شود با زیر خاک رفتنم همان جا کافر می شوم

من آمده ام که تو بدهی ام و بستانی ام و ماندگارم کنی

در ابدیت خودت پس خدایی کن خدا صدایم را می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا جونم قرار نبود در تنهایی ام فرو روم

پس خدایی کن خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چون تو خدایی برای تمام عمر...

امشب ببار...

ای آسمان

منزل از یاد رفته ام

ببار,امشب ببار

شاید اشک تو مرا غسل دهد و پاک سازد

شاید بارانت نقطه چینی شود تا به او برسم

تعریف زندگی عوض شده است

تا گریه نکنم,نوازشم نمی کنند.

تا قصد رفتن نداشته باشم,نمی گویند بمان

تا بیمار نشوم,گل برایم نمی آورند

تا کودک هستم,باید همه را دوست بدارم

و وقتی بزرگ شدم,دوست داشتن را برایم جرم می کنند.

آغوش...

آدم من میشوی؟

برای حوا بودن تو را کم دارم...

نترس!

خدا در آغوش من است

گناه من دوست داشتن توست

چه عذابی بالاتر از بودن در آغوش یکدیگر

در جهنم این زندگی...؟؟!!

باور کن!

باور کن!

هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده

نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور...

به من نگاه کن

من اندازه ی همین آسمان برهنه

دوستت دارم و...و...حتی بیشتر از آن.

راه آخر...

من پای چشمای تو می مونم

رفتن اگر چه راه آخر نیست

من راه پروازم رو میبندم

رفتن همیشه راه آخر نیست...

لحظه های دلتنگی...

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد...

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.

دل سرگشته ی من...

روزها بی خیال

شب ها بی قرار بی قرار

با هر غروب دوباره خاطره ها زنده می شود

این روزها حکایت غریبی دارد دل سرگشته ی من...

گاه یک سنجاقک...

گاه یک سنجاقک, به تو دل می بندد, و تو هر روز سحر ,می نشینی لب حوض تا بیاید از راه, از خم پیچک نیلوفرها, روی موهای سرت بنشیند, یا که از قطره آب کف دستت بخورد, گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است.